سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مدیر وبلاگ
 
خروش
از صلح و آرامش خواهم گفت و از گفتن و از یاری ستم دیدگان و ناهمیاری با ستم پیشگان و از جریان های کهن و نوی ایران و جهان.
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 97
بازدید دیروز : 66
کل بازدید : 277545
کل یادداشتها ها : 97
خبر مایه


آموزه های کاستاندا یا عرفان جادو

الف) رؤیابینی

دون خوان با عنوان مسأله واقعیت و بوش سعی دارد از مباحث فلسفی بگریزد. با صراحت می گوید که من قصد ندارم فلسفه یا بحث های نظری را بگویم. بلکه می خواهم با یک برنامه عملی و از راه مستقیم به «معرفت» دست یابم. راه ما راه دل است، نه راه عقل. دون خوان در این جا و در این قدم اصول ساحری را به کاستاندا می آموزد. نخستین بحث او درباره دنیاست. دنیایی که ما مشاهده می کنیم توهمی بیش نیست. دنیا برای ما توصیفاتی  است که از روز اول برای ما کرده اند. ما معمولاً دنیا را همان گونه می دانیم که می پنداریم  و معتقدیم دنیای پنداری ما واقعی است و موجودی مستقل است. اما دون خوان بر عکس این می اندیشد. او ذهن و عین را یکی می داند. دون خوان در این جا معتقد است که دنیای هر کس تصویر او از دنیاست.

هرگاه به دنیا بنگریم یا آن را به گوش بشنویم، احساس می کنیم که دنیا وجود خارجی دارد؛ اما اگر دنیا را با اراده خود بشناسیم، آن گاه خواهیم دانست که دنیا نه وجود خارجی دارد و نه واقعیت. دون خوان می پرسد اگر دنیا در خارج از ما وجود دارد پس کجاست. دنیا چیزی جز تصورات ما نیست؛ بنابراین هر کس خالق بوش خویش است. دون خوان برای نشان دادن این مسأله زحمات بسیاری کشید. کاستاندا می گوید:

او بر این نکته پافشاری می کرد که ذهن کودک پاک است. اما هر فردی به هنگام برخورد با یک کودک به معلمی برای او تبدیل می شود و دنیا را برای او وصف می کند تا زمانی که کودک قادر می شود دنیا را همان گونه که برایش وصف کرده اند ببیند. هیچ یک از ما آن زمان را به یاد نداریم، اما قطعاً این لحظه در زندگی هر کودک وجود داشته است. از آن لحظه به بعد کودک هم عضوی از ما می شود. در اینجاست که دون خوان می گوید تمایزی میان بوش مصنوعی و بوش حقیقی وجود دارد، توصیفاتی که از دنیا برای ما می شود و ما دنیا را امر خارجی می پنداریم، این ها بوش مصنوعی است. واقعیت یا بوش حقیقی کل است و مطلق.

دون خوان می گوید:

ساحران معتقدند ما در یک حباب ادراک هستیم. این حبابی است که به هنگام تولد و پس از آن به دور ما کشیده اند تا ما را در خود مهر و موم کنند. ما تمام عمر درون این حباب هستیم و هرچه می بینیم بازتاب ماست. انسان ها با دو حلقه اقتدار محصورند. یکی منطق که با آن صحبت می کنند و دیگری توصیفاتی است که برای ما از دنیا کرده اند و از همین جا صحیح یا غلط، زشت و زیبا، خوب و بد، باید و نباید و تمام الگوها درست می شود.

دون خوان در این جا از نظر کاستاندا حرف مهمی می زند و آن این که تنها زمانی می توانیم به کل مطلق و بوش حقیقی برسیم که ذهن خود را خاموش کنیم و تمام تصاویر ذهنی خود را نادیده بگیریم. ادراکات ما باید تصفیه و به تجربه های  بی واسطه تبدیل شوند. دون خوان به این مطلب «خاموش ساختن ذهن» یا «متوقف کردن گفتگوی درونی» می گوید. کاستاندا می گوید:

جهان چنین و چنان است. فقط از این رو که به خود می گوییم دنیا چنین و چنان است. اگر از به خود گفتن این نکته که جهان چنین و چنان است باز ایستیم، جهان هم از چنین و چنان بودن باز می ماند. یک سالک مبارز آگاه است که به محض آن که از حرف زدن با خود دست بردارد، دنیا دگرگون می شود... راهگشای دنیای ساحری، متوقف کردن مناظره درونی است.

کاستاندا می گوید هدف آموزش های دون خوان در مرحله اول این بود که با توقف گفت و گوی درونی و با خاموش ساختن ذهن بتوانم «ببینم». آرزوی او گشودن راه گذاری به واقعیت  بود که این پس از مبارزه ای طولانی برای سالک مبارز و آگاه حاصل می شود. دون خوان برای تسهیل و تسریع این پدیده یعنی متوقف سازی گفت و گوی درونی در مرحله اول آموزش خود و کلاً جهت وصول به طریقت معرفت از داروهای توهم زا استفاده کرده است. او در شروع فراگیری که از سال 1961 آغاز شد اصول ساحری را با مصرف داروهای گیاهی توهم زا همراه کرد. اما در دومین دوره آن را قطع نمود، دیگر نیازی به آن نبود. زیرا تمام بنیاد شخصیت کاستاندا و ساختار آگاهی او تغییر یافته بود. در واقع داروها برای او نوعی آمادگی شخصی بود. اثر داروهای توهم زا بر اعضای ما و آگاهی انسان بسیار پیچیده است. در این حالت غیرعادی تمام روند زیست شیمیایی و عصبی انسان دگرگون شده و انسان را از اسارت خارج می کند. دون خوان به این داروهای توهم زا «گیاهان اقتدار» می گوید.

ب) چهار دشمن

انسان برای نیل به طریقت معرفت باید شجاعت داشته باشد. در طریق معرفت همیشه یا باید با چیزی جنگید یا از چیزی پرهیز کرد یا برای چیزی آماده شد و این کار مستلزم شجاعت، دقت و احتمال است. دون خوان این کار را با رفتن به جنگ مقایسه می کند. انسان در این مسیر با چهار دشمن رو به رو است.

دشمن اول ترس ماست. ترس از ناشناخته ها و تازگی ها، باید تمام وضعیت های پیشین را رها کرد و آغوش خود را به چیزهای جدید و تازه گشود. این کار ما را به وحشت می اندازد و انسان را متزلزل می کند. بایستی تصویری را که تاکنون از دنیا داشته ایم زیر سؤال ببریم و رفتار جدیدی پیش گیریم. ترس از چیزهای جدید به عنوان نخستین دشمن میان ما و طریقت معرفت قرار می گیرد. قصد ترس این است که ما را از رسیدن به واقعیت منحرف کند. ترس، اسلحه ذهن تصویرساز است. مبارزه با ترس مبارزه ای طولانی است و اگر انسان بر آن فایق آید برای همیشه از شر آن رها شده است.

دومین دشمن وضوح است. وضوح مانند ترس از سلاح های ذهن تصویرساز است. وضوح همیشه این توهم را در ما ایجاد می کند که در آستانه هدف رسیده ایم و تجربیاتی را که داریم قطعی هستند. اما قله بسیار دور است. کسانی که بر ترس غلبه یافته اند، وضوح از کمینگاه به آن ها هجوم می آورد. باید بر وضوح هم چیره شد و آن را نادیده گرفت.

دشمن سوم که دون خوان آن را خطرناک ترین دشمن می شمارد، اقتدار است. انسان در اثر مراحل آموزش اقتدار کسب می کند. انسان می تواند با فکر خود بر وقایع و همنوعان خود غلبه کند. امکان ندارد به واقعیت برسیم. تنها در صورتی امکان تفوق وجود دارد که طریق معرفت را هدف خود قرار دهیم و آن را به عنوان تکلیف زندگی حس کنیم.

چهارمین دشمن، کهولت است که البته بر آن هرگز نمی توانیم فایق آییم، تنها می توانیم آن را تجربه کنیم و خود را با فکر پیری آشنا سازیم. این دشمن به تدریج نیروی حیاتی ما را می رباید. انرژی ما را کم می کند، فقط باید پیش از کهولت به مقصد رسید.

ج) فنون راه گشا

دون خوان در آموزش هایی که به کاستاندا می دهد، به عنوان «راه عملی» مجموعه قوانین، رفتار و فنونی راه گشا را توصیه می کند که در این جا به اهم آن ها پرداخته می شود.

تکنیک اول. دون خوان توصیه عملی خود را با روش شکار کردن و شکارچی بودن می آغازد. یک شکارچی برای شکار براساس نقشه نمی تواند عمل کند، چون هر لحظه ممکن است شرایط عوض شود. بنابراین اقتدار اقتضا می کند که همیشه آماده باشد. برای شکارچی بودن باید سالکی مبارز و آگاه بود. دون خوان بدین منظور هفت اصل کمین و شکار را به کاستاندا می آموزد.

اصل اول: سالک مبارز میدان مبارزه اش را خود بر می گزیند و هرگز پیش از آن که میدان رزم را بشناسد، پای به آن نمی گذارد؛

اصل دوم: سالک مبارز تمام امور غیرضروری را کنار می گذارد، همواره خویشتن را به چیزهای اصلی محدود می کند؛

اصل سوم: سالک مبارز می خواهد و آماده است تا هم اکنون و در همین جا آخرین گرفتاری را قطع و وصل کند. برای وی هر ستیزی مبارزه ای برای زندگی است؛

اصل چهارم: سالک مبارز راحت و آسوده است و از هیچ چیز نمی هراسد و بدین ترتیب قدرتی که وی را رهبری می کند، راه را بر وی هموار می سازد؛

اصل پنجم: سالک مبارز هنگام برخورد با بدبختی که نمی داند با آن چه کند، لحظه ای خویش را کنار می کشد. وی با چیزی دیگر خود را مشغول می کند؛

اصل ششم: سالک مبارز وقتش را فشرده می کند، حتی یک لحظه را هم به حساب می آورد. می خواهد پیروز شود، پس ثانیه ای را هدر نمی دهد؛

اصل هفتم: سالک مبارز هیچ گاه در جلو قرار نمی گیرد. وی اهمیت خویش را از دست داده است و می گذارد که دیگران پیش روند.

تکنیک دوم. تکنیک دیگری که دون خوان آموزش می دهد، نفی وابستگی ها است. بدین منظور دو روش وجود دارد.

روش اول: دست نیافتنی بودن: کاستاندا باید بیاموزد تا خود را دست نیافتنی کند. این روش سه هدف دارد:

هدف اول: از وابستگی های مادی انسان را می رهاند. انسان زمانی از شر تعلقات مادی خلاص می شود که دریابد با وسایل بسیار کم می تواند به زندگی ادامه دهد. این نیازمند اندیشه های نظری نیست، بلکه باید عمل کرد. باید تجربه کرد که برای تأمین وجود به کمی از چیزهایی که به عنوان نیازهای ضروری در اختیار داریم، نیازمندیم. همچنین باید تجربه کنیم که این کمترین را روزانه می توانیم کسب کنیم و نیازی به نگرانی نیست؛

هدف دوم: انسان را از مدح و ذم همنوعانش بی نیاز می کند. هنگامی که از همنوعان توقع تعریف و مدح داشته باشیم خود را دست یافتنی کرده ایم. در این جا پیوستگی های روحی و احساسی نقش مهمی دارند؛ باید از آن ها کاست. اگر انسان در احساساتش وابسته به افراد دیگر باشد، خود را دست یافتنی ساخته است. این مسؤولیت نیازمند شجاعت بسیار است. دست نیافتنی بودن یعنی با قناعت و شجاعت زندگی کردن؛

هدف سوم: مانع از برون فکنی و توقعاتی می شود که دیگران از ما دارند. یعنی باید خود را از توقعات و انتظارات دیگران دور ساخت. باید خود را کنار کشید. باید از وسط جاده شلوغ کنار رفت. حاصل آن که با این سه جنبه از دست نیافتنی بودن انسان به آزادی شخصی می رسد. البته منظور این نیست که انسان عملاً کنار بکشد، بلکه منظور یک گرایش درونی است.

روش دوم: هر عملی آخرین نبرد روی زمین است. دون خوان توصیه می کند که به هر عملش به عنوان آخرین نبرد بنگرد. در این صورت اعمال انسان قدرت و نیروی بالا می گیرد. بر این اساس باید با مرگ رابطه نزدیک برقرار ساخت و با این فکر آشنا شد که امکان دارد لحظه بعد نباشیم. هیچ قدرتی در این دنیا نمی تواند تضمین کند که لحظه بعد زنده خواهیم بود.

تکنیک سوم. راه عملی سوم که به عنوان تکنیک دیگری برای سالک مبارز مطرح است، قواعد و وظایف طریقت معرفت است. این وظایف عبارت اند از:

وظیفه اول: متعادل کردن روح: نخستین وظیفه ای که به عنوان سالک مبارز باید به جای آوریم، این است که به روحمان باید نظم بخشیم. دون خوان از تعادل بین عقل و احساس می گوید. هر دو را باید شناخت و احیا کرد. سالک مبارز نه اجازه سلطه به عقل و منطق می دهد، نه خود را برده احساسات می کند. این ها ملک شخصی ما هستند و بر حسب موقعیت، آن ها را چون ابزاری به کار می بندیم. سالک مبارز با کوبیدن سر خود به دیوار پیروز نمی شود، بلکه از آن می گذرد و هرگز دیوار را خراب نمی کند؛

وظیفه دوم: بی خواسته زیستن: اگر سالک مبارز وابستگی های خود را از تعلقات مادی کاهش دهد بی نیاز خواهد زیست و این هنری راستین است. سالک مبارز اندک چیزی که به دست می آورد بیش از اندازه است و این در حقیقت آزادی و استقلال بیش از حدی برای انسان پدید می آورد و انسان را آماده پذیرش معرفت می کند؛

وظیفه سوم: حماقت ساختگی یا اختیاری: در رابطه با همنوعان یک عمل استراتژیک این است که حماقت ساختگی داشته باشیم. یعنی چنان دست به عمل زنیم که گویی بی معناست و این دقیقاً همان روشی بود که دون خوان در زندگی داشت. این عمل کاملاً آگاهانه است، اما چنین عمل می کنیم که گویا نمی دانیم؛

تکنیک چهارم. راه عملی چهارم که دون خوان به عنوان فنون راه گشا مطرح می کند، مجموعه مواردی است که به شرح ذیل است:

فن اول: عمل کردن بدون چشم داشت: این روش برای متوقف کردن گفت و گوی درونی و خاموش سازی ذهن مؤثر است. عادت کرده ایم که انتظارات و توقعات معینی را به اعمالمان ربط دهیم. عمل می کنیم تا به هدفی برسیم. بنابراین اعمال، ما را مشخص می کنند. این فن، به هنگام مشاهده بازی کودکان نمایان است. آن ها در شرایط عادی و بدون چشم داشت بازی می کنند. آن ها که با چشم داشت و توقع عمل می کنند در واقع قماربازند. آن ها پای برد و باخت نشسته اند. اما عمل کردن بدون چشم داشت به معنای عمل کردن برای نفس عمل کردن است نه برای چشم داشت پاداش؛

فن دوم: درست راه رفتن: دومین فن دون خوان برای متوقف کردن گفت و گوی درونی، درست راه رفتن است. این عمل به معنای ظاهری نیست. کاستاندا می گوید:

در اوایل آشناییمان دون خوان روش دیگری را برایم شرح داده بود. بدین ترتیب که باید بدون آن که نگاهم را روی چیز بخصوصی متمرکز کنم، در مسیری طولانی راه بروم و مستقیماً به چیزی نگاه نکنم. چشم ها را کمی چپ کنم تا از آن چه به خودی خود در زاویه دید قرار می گیرد، تصویر گسترده تری داشته باشم. گرچه آن موقع نفهمیدم، اما او اصرار داشت اگر بدون تمرکز به نقطه ای در نزدیکی افق نظر بیندازم، مشاهده تمام چیزهایی که در میدان دید قرار دارد، در یک آن امکان پذیر می گردد. سال ها این کار را بدون آن که تغییری در آن ببینیم تمرین کردم. منتظر تغییر و تحولی نیز نبودم، ولی روزی در کمال تعجب دریافتم که حدود ده دقیقه است راه می روم، بی آن که کلمه ای به خود گفته باشم. در آن حالت آگاه شدم که متوقف کردن مناظره درونی، مستلزم چیزی بیش از تنها با خود حرف نزدن است. در آن موقعیت افکارم را از دست داده بودم و عملاً حس می کردم که در خلأ غوطه ورم.

فن سوم: خیره شدن: انسان با خیره شدن قدرت ذهن را افزایش می دهد. باید تمام تمرکز خود را بر یک شیء معطوف سازیم و راه تأثیرات امور دیگر را بر خود ببندیم. کاستاندا می گفت:

اولین کار ناوال دون خوان این بود که برگ خشکی را به زمین می انداخت و به من می گفت ساعت ها به آن خیره شوم. این کار را هر روز ادامه می داد. اما من فکر می کردم همان برگ است، ولی بعد متوجه شدم برگ ها متفاوت اند. ناوال گفت اگر متوجه تفاوت شدید نگاه نکرده اید بلکه خیره شده اید.

او توصیه می کرد که هنگام خیره شدن باید طرز نشستن خاصی داشت تا به شرایط فیزیکی مطلوبی رسید؛

فن چهارم: از بین بردن گذشته شخصی: اگر گذشته شخصی را به حساب آوریم، در واقع زندگی نامه ما با اصل و نسب نیاکان و والدینمان آغاز می شود و این آن چیزی است که دیگران درباره ما می دانند. دون خوان توصیه می کرد که از شر گذشته شخصی خلاص شویم. اگر به کسی نگویم ما چه هستیم و چه می کنیم، در واقع در حالت گمنامی به سر برده ایم و برای دیگران برگی وصف ناپذیر شده ایم. همنوعان با توقعات و عقایدشان بر ما فشار روانی می آورند و با گذشته ما، ما را ارزیابی می کنند. بدین ترتیب ما اسیر گذشته خود هستیم و باید هر لحظه توقعات و انتظارات محیط و دیگران را برآوریم. تنها با محور کردن گذشته شخصی می توان از تفکرات محدود دیگران رها شد و تنها در این صورت است که می توانیم زندگی جدیدی را آغاز کنیم. دون خوان بدین منظور چندین توصیه دارد:

توصیه اول: از دست دادن اهمیت شخصی: به خاطر احساس اهمیت شخصی این تصور به ما دست می دهد که ما چیز خاص و مهمی هستیم؛ حتی با ارزش تر از دیگران. این تصور است که ما را مجبور می کند همیشه خود و اعمال خود را توجیه کنیم، درباره خود توضیح دهیم. تا زمانی که قربانی اهمیت خود هستیم باید اعتراض کنیم، با دیگران بجنگیم و از خود دفاع کنیم. اما باید خودمان را خیلی جدی نگیریم تا احساس نکنیم تنها کسی هستیم که به او بی عدالتی شده است. اهمیت شخصی است که انسان را به گذشته شخصی پیوند می دهد و این خودمحوری است که جریان زندگی را مسدود می سازد. دون خوان می گوید:

«شیر، موش آبی و همنوع خود را در یک ردیف قرار دادن، برترین عمل ذهن یک سالک مبارز است. انجام دادن چنین عملی اقتدار می خواهد... از این پس باید با گیاهان صحبت کنی تا هرگونه احساس مهم بودن را از دست بدهی. آن قدر با آن ها حرف بزن تا بتوانی در حضور دیگران نیز این کار را انجام دهی. به گیاهان بگو که دیگر خود را مهم نمی شماری... شخص چگونه می تواند خود را چنین مهم به شمار آورد، در حالی که می دانیم مرگ ما را احاطه کرده است.»

توصیه دوم: پذیرش مسؤولیت: سالک مبارز باید مسؤولیت پذیر باشد، یعنی مسؤولیت تام و تمام اعمال خود را پذیرا باشد؛ در این صورت او آزادی شخصی بسیاری کسب می کند. نتایج عمل ممکن است مثبت یا منفی باشد. باید تمامی آن را پذیرفت و مسؤولیت تصمیم ها را به عهده گرفت. نباید دیگران را مسؤول زندگی خود جلوه داد. در این صورت دیگر نیازی به گذشته شخصی نداریم.

توصیه سوم: مرگ به مثابه مشاور زندگی: دون خوان به شکارچیان توصیه می کند که مرگ تنها مشاور ارزشمندی است که دارند. هنگامی که ما با این آگاهی به زندگی ادامه می دهیم، آن گاه از چیزهای کوچک عصبانی نمی شویم، وقت خود را هدر نمی دهیم، خود را منضبط می سازیم و توجهمان را به مسائل اساسی معطوف می کنیم.

یکی از مفاهیمی که دون خوان در تعلیماتش مطرح می کند «تونال و ناوال» است. «تونال» یعنی همه آن چیزهایی که ما هستیم و هر چیزی که برای آن کلمه ای داریم. خداوند هم بخشی از تونال ماست؛ زیرا تونال شامل تصورات و عقاید ما می شود. دون خوان، تونال را به دو قسم تونال شخصی و تونال زمان تقسیم می کند. تونال شخصی با تولد هر فرد شروع و به مرگ او ختم می شود، بنابراین به یکایک افراد بستگی دارد؛ اما تونال زمان مستقل از افراد است و در طول زمان از تونال های شخصی تشکیل می شود. در واقع تونال زمان همان بوش جمعی است.

دون خوان حقیقت و واقعیت تفسیر نشده عینی را «ناوال» می نامد. ناوال قسمتی از ماست، اما هیچ نامی، هیچ بیانی و هیچ شناختی از آن نداریم. ناوال کل مطلق است. ناوال تمامیت هستی، نامحدود و توصیف ناپذیر است. در واقع تونال اولین دقت ماست و ناوال دومین دقت. ناوال تمامیت شخصی انسان و ناوال استاد کل است.

انسان بی شکل، انسان ساحری بوده و انسانی است که به معرفت رسیده است. او همان کسی است که چشم سوم را می شناسد. او دنیا را متوقف کرده است و می بیند. او واقعیت را آن گونه که هست در می یابد و این معرفت است و این طریق معرفت است.






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ